یه روز یه ترک و یه رشتی و یه اصفهانی... :: حرف دل

حرف دل

اللهم عجل لولیک الفرج و العافیه و النصر
حرف دل

اسلام تمامش سیاست است ، اسلام این نیست . والله اسلام تمامش سیاست است . اسلام را بد معرفی کرده اند . سیاست مدن از اسلام سرچشمه می گیرد . من از آن آخوندها نیستم که در اینجا بنشینم وتسبیح دست بگیرم ؛ من پاپ نیستم که فقط روزهای یکشنبه مراسمی انجام دهم و بقیه اوقات برای خودم سلطانی باشم و به امور دیگر کاری نداشته باشم.
...
«پشتیبان ولایت فقیه باشید تا به مملکت شما آسیب نرسد»
"امام خمینی (ره)"

آخرین نظرات
یه روز یه ترک و یه رشتی و یه اصفهانی...


یه روز یه ترک بود …

Iran-Love-2274-e2c28d

اسمش ستار خان بود، شاید هم باقر خان.
شجاع بود و نترس.
در دوران استبداد که نفس کشیدن هم جرم بود ، با کمک دیگر مبارزان ترک ، در برابر دیکتاتوری ایستاد
او برای مردم ایران ، آزادی می خواست
و در این راه ، زیست و مبارزه کرد و به تاریخ پیوست تا فرزندان این ملک ، طعم آزادی و مردمسالاری و رهایی از استبداد را بچشند.


یه روز یه رشتی بود…

Iran-Love-2274-bb82e4

اسمش میرزا کوچک خان بود، میرزا کوچک خان جنگلی.
او می توانست از سبزی جنگل های شمال و از دریای آبی اش لذت ببرد و عمری را به خوشی و آرامش سپری کند
اما سرزمین اش را دوست داشت و مردمانش را
و برای همین در برابر ستم ایستاد
آنقدر که روزی سرش را از تنش جدا کردند.

یه روز یه اصفهانی بود…

Iran-Love-2274-ba4de2

اسمش حسین خرازی
وقتی عراقی ها به کشورش حمله کردند ، جانش را برداشت و با خودش برد دم توپ و گلوله و خمپاره.
کارش شد دفاع از مردم سرزمینش ، از ناموس شان و از دین شان.
آنقدر جنگید و جنگید تا در یکی از روزهای آن جنگ بزرگ ، خونش بر زمین ریخت و خودش به آسمان رفت.

یه روز یه …

Iran-Love-2274-c6a3b7

ترک و رشتی و فارس و کرد و لر و اصفهانی و عرب و … !
تا اینکه یه عده رمز دوستی ما رو کشف کردند
و به صرافت شکستن قفل دوستی ما افتادند
و از آن پس “یه روز یه … بود” را کردند جوک تا این ملت ، به جای حماسه های اقوام این سرزمین که به عشق همدیگر ، حتی جانشان را هم نثار کرده اند ، به “جوک ها ” و “طعنه ها” و “تمسخرها” سرگرم باشند و چه قصه غم انگیزی...

  • حرف دل !...

نظرات (۸۱)

واقعا لذت بردم . ایرانیها بیایید از خود و خانواده خودمان شروع به برچیدن این جوکهای تفرقه افکن بکنیم . قول بدهیم اگر جوکی با این محتوا بدستمان رسید برای کسی نخوانیم و ارسال نکنیم.زنده باد همه اقوام ایرانی
بسیار زیبا...
تشکر از مطلب زیباتون/همه جای ایران سرای من است
حسین خرازی فرمانده لشکرامام حسین(ع) مردی بود که با یک دست از نردبان اسمان بالا رفت وبه شهدای کربلا پیوست.
بگفته مقام معظم رهبری شهید خرازی پرچم دار جهاد و شهادت بود...

عالی بودی عالی.
(لر.کرد.رشتی.فارس.........)این حرفارو ابلح ها میزنن برین نیروهای که سیستان وبلوچستان. دارن باهم با اشرار مجنگن نگاه کنین چطور باهم پیمان برادری میبندن وقتی یکی ازاین نفرات اتفاقی براشون میافته چی کار که نمیکنن...?
پاسخ:
سلام
متوجه منظورتون نشدم!
باسمه تعالی

ممنون.جالب بود!مطالب وبلاگ جدید هستن و کپی کاری نیست.باتشکر!
سلام وبت عالیه با لینک موافقی؟؟؟
پاسخ:
سلام
آدرس؟
تازه این اولشه...
عزیزی میگفت بعدها کار به جایی میرسه که واسه مراجع و ... و استغفرالله کار به جایی میرسه که دیگه واسه خدا هم پیامهایی اینچنینی میسازن و یکسری افراد بدون اینکه ماهیت این پیامهارو درک کنن اونهارو ترویج میکننن...
کار به جایی رسیده که واسه مراجع و دکتر شریعتی و ...بعدها هم ...
خدا آخر عاقبت مارو به خیر کنه...
هر چند زمزمه اون پیامها داره دیده میشه...
آخر الزمان که برسه...
یک روز یه ترکه ...
اسمش ستارخان بود، شاید هم باقرخان.. ؛
خیلی شجاع بود، خیلی نترس.. ؛
یکه و تنها از پس ارتش حکومت مرکزی براومد، جونش رو گذاشت کف دستش
و سرباز راه مشروطیت و آزادی شد، فداکاری کرد، برای ایران، برای من و تو،
برای اینکه ما تو این مملکت آزاد زندگی کنیم

یه روز یه رشتیه ...
اسمش میرزا کوچک خان بود، میرزا کوچک خان جنگلی؛
برای مهار کردن گاو وحشی قدرت مطلق شاه تلاش کرد،
برای اینکه کسی تو این مملکت ادعای خدایی نکنه؛
اونقدر جنگید تا جونش رو فدای سرزمینش کرد.

یه روز یه لره ...
اسمش کریم خان زند بود، موسس سلسله زندیه؛
ساده زیست، نیک سیرت و عدالت پرور بود
و تا ممکن می شد از شدت عمل احتراز می کرد

یه روز یه قزوینی یه ...
به نام علامه دهخدا ؛
از لحاظ اخلاقی بسیار منحصر بفرد بود و دیوان پارسی بسیار خوبی برای ما بر جا نهاد

یه روز ما همه با هم بودیم ...،
فارس و آذری و کرد و گیلک و مازنی و لر و بلوچ و عرب و ترکمن و قشقایی و ...

تا اینکه یه عده رمز دوستی ما رو کشف کردند و قفل دوستی ما رو شکستند ... ؛

حالا دیگه ما برای هم جوک می سازیم، به همدیگه می خندیم !!!
و اینجوری شادیم !!!

این از فرهنگ ایرانی به دور است.
آخه این نسل جدید نسل قابل اطمینان و متفاوتی هستند.
پس با همدیگه بخندیم نه به همدیگه

آنقدر این مطلب را بخوانیم تا عادت زشت در خندیدن
به هموطن( آنکه در دیده ما جا دارد ) در ما بمیرد و با هم یکی باشیم مثل همیشه،
مثل زمان های سختی و مثل زمان های جشن و افتخار

پاینده ایران و ایرانی
سلام
اقاسجاد اگه این یکی هانباشن دیگه مردم وسیله ای برای خندیدن ندارن اون هم با این اوضاع بهم ریخته وزندگی های گره خورده...
دیگه هیچی مثل قدیم نیست که دل های مردم صاف و ساده باشه
یادمه ماخودمون به ترک دیوارهم می خندیدیم...
پاسخ:
رو دیوار دبستان ما نوشته بود
"ما در مدرسه یاد میگیریم با هم بخندیم ، نه به هم بخندیم"
خوندمش اقا اینقدر تدبیر داره که بدونه چیکار میکنه همین مذاکرات قبلی انصافا چیشد جز نقض گویی چیز دیگه ای دیدیم تحریم ها رو هیچوقت نمیشه بر داشت فقط میشه نوسانات قیمت رو کاهش داد در مرور زمان..
میگفت: شهدا برای ما حمدی بخوانید که شما زنده اید و ما مرده...
  • سجاد مؤذنی
  • توصیه های یک دیپلمات به عباس بن علی (ع)

    آقا جان سلام!
    راستش خیلی وقت بود که می خواستم چند کلمه خودمانی با شما درد دل کنم. نمی دانم! شاید هر کس دیگر غیر از شما بود، از کلمه درد دل استفاده نمی کردم. شاید صراحتا می گفتم می خواهم چند خط انتقاد کنم، گله کنم یا یک چیزی توی همین مایه ها! اما خب چه کنم که احترام شما خیلی واجب است و الان هم که دارم این حرف ها را می زنم، دست و پایم می لرزد و قلبم دارد از جا کنده می شود.
    قبلش البته باید این نکته را بگویم که بنده خودم از ارادتمندان شما هستم و همین مراسم عزاداری دهه ی اول محرم، که همه ساله توی وزارت خانه برگزار می شود به همت من بوده و خودتان هم که حتما شاهد بوده اید که چقدر تلاش می کنم تا این مراسم با مشارکت هرچه بیشتر کارکنان وزارت برگزار شود.
    منظور اینکه یک وقت خدایی نکرده از حرف هایی که می خواهم بزنم سوءتفاهم پیش نیاید!!
    می دانید آقا جان؟! چند وقت است دارم به این فکر می کنم که آیا نمی شد جوری عمل کرد که در عاشورای سال ۶۱ هجری آن فاجعه ی بزرگ پیش نیاید؟! واقعا نمی شد؟!
    با کمال معذرت و با همه ی احترامی که برای شما قائلم باید بگویم که در این ماجرا دو طرف افراط کردند!! به نظر من اگر کمی تدبیر و عقلانیت به خرج داده می شد، این فاجعه پیش نمی آمد! به نظر من، ما مصالح جبهه ی قلیل و ضعیف حسینی را نادیده گرفتیم و با دست خودمان بهترین نیروهای ایمانی و ارزشیِ زمانه را به مسلخ بردیم!
    ما امروز در حرفه ی خودمان اصطلاحی داریم با عنوان «رایزنی دیپلماتیک»! من هرچه فکر می کنم می بینم با رایزنی های دیپلماتیک می شد جلو این فاجعه را گرفت! شوخی که نیست! سر پسر پیغمبر خدا و بهترین اعوان و انصارش بر نیزه ی جفا رفت و اهل بیت مظلوم و زن و بچه ی معصومش، چهل روز آواره ی سفر اسارت شدند آن هم با آن اوصافی که می دانید و می دانیم! آیا این هزینه ی کمی بود؟! آیا ارزش نداشت برای جلوگیری از این هزینه ی گزاف، با طرف مقابل راه می آمدیم و اینقدر روی موضع خودمان پافشاری نمی کردیم؟!
    فدایتان شوم؛ لطفا احساسی برخورد نکنید! بیایید کمی منطقی باشیم!!
    یک طرف یک لشگر سی هزار نفری با پیشرفته ترین تجهیزات نظامی و با ثروت انبوه و امکانات مادی فراوان و یک طرف دیگر هفتاد و دو نفر. فقط هفتاد و دو نفر. عقل چه حکم می کند؟! نه! واقعا عقل چه حکم می کند غیر از رایزنی و تعامل؟!
    بالاخره آدم هر قدر هم که پلید باشد دیگر از شیطان که بدتر نیست! هست؟! شمر و عمر سعد خیلی که بد بودند، نهایتاً شیطان بودند! خب؛ ما الان در کشور خودمان داریم این مسیر را تجربه می کنیم. داریم با شیطان مذاکره می کنیم. آن هم شیطان بزرگ! البته حواسمان خیلی جمع است که یک وقت کلاه سرمان نرود! گفته ایم مذاکره باید برد-برد باشد. یعنی هم ما که در جبهه ی حق هستیم سود کنیم و هم شیطان!!
    خب آیا بهتر نبود همین مدل در کربلا هم پیاده می شد و ما نیروهای ارزشمند و بی نظیر جبهه ی حسینی را به این راحتی از دست نمی دادیم و به موازات آن، مخفیانه به کادرسازی و یارگیری و تربیت نیروی مضاعف می پرداختیم تا احیانااگر خدایی نکرده یک روز ضرورت اقدام نظامی هم پیش آمد، با عده و عُده ی کافی و از موضع قدرت وارد عرصه ی نبرد می شدیم؟!
    مثلا خود شما آقا جان! من شنیده ام شب عاشورا برایتان امان نامه آورده اند. خب این یعنی یک فرصت بسیار عالی! در دیپلماسی، ما به این جور اقدامات از طرفل دشمن، اصطلاحا می گوییم «چراغ سبز»! شاید می شد به بهانه ی این اقدام جلسه ای ترتیب داده شود، چانه زنی شود، بده بستانی انجام شود! ولی شما به راحتی این فرصت را از دست دادید و با یک ادبیات تند، امان نامه را رد کردید!
    ببینید آقا جان! من نمی گویم که شما باید امان دشمن را می پذیرفتید و حسین را رها می کردید. زبانم لال… خاک بر دهانم…
    حرف من این است که آوردن این امان نامه می توانست یک فرصت باشد برای رایزنی و مذاکره حداقل برای رفع تحریم آب! بگذریم اصلا…
    حرف در این باره زیاد است.
    راستی آقا جان باز هم بگویم این حرف ها همه اش از سر دلسوزی بود هاا! و گرنه من شما را بی نهایت دوست دارم!
    مخلص شما: دیپلمات
    واسه این پست که قبلاً نظر دادم برادر
    عالی بود..
    بغضهایم رانگه میدارم

    بعضی وقتها سبک نشوم سنگین ترم
    درختدلتنگ تبرشد
    وقتی پرنده هاسیمهای برق را
    به شاخه هاى درخت ترجیح دادند!
    ویژگی های دهگانه عقل



    امام رضا علیه السلام فرمود:

    عقل شخص مسلمـان تمـام نیست, مگر ایـن که ده خصلت را دارا بـاشـد -

    ـ از او امید خیر باشد

    ـ از بدى او در امان باشند

    ـ خیر اندک دیگرى را بسیار شمارد

    ـ خیر بسیار خود را اندک شمارد

    ـ هـر چه حـاجت از او خـواهنـد دلتنگ نشـود

    ـ در عمر خود از دانش طلبى خسته نشود

    ـ فقـر در راه خـدایـش از تـوانگـرى محبـوبتـر بـاشــد

    ـ خـوارى در راه خـدایـش از عزت بـا دشمنـش محبـوبتـر بـاشــد

    ـ گمنـامـى را از پـر نـامـى خـواهـانتـر بـاشـد

    ـ سپس فـرمـود: دهمى چیست و چیست دهمى ؟ به او گفته شـد: چیست؟

    فـرمـود: کسی را ننگـرد جز ایـن که بگـویـد او از مـن بهتـر و پـرهیز کـارتـــر است

    تحف العقول، ص 443
    دیث (1) پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله :

    قالَ اللّه‏ُ عَزَّوَجَلَّ... اِذا قالَ العَبدُ: «بِسمِ اللّه‏ِ الرَّحمنِ الرَّحیمِ» قالَ اللّه‏ُ ـ جَلَّ جَلالُهُ ـ : بَدَاَ عَبدى بِاسمى، وَ حَقٌّ عَلَىَّ اَن اُتـَمِّمَ لَهُ اُمورَهُ و اُبارِکَ لَهُ فى اَحوالِهِ؛
    خداوند فرمود: «... هرگاه بنده بگوید: بسم اللّه‏ الرحمن الرحیم، خداى متعال مى‏گوید: بنده من با نام من آغاز کرد. بر من است که کارهایش را به انجام رسانم و او را در همه حال، برکت دهم».
    عیون اخبار الرضا، ج 2، ص 269، ح 59
    چه افتخاری بالاتر از این ایشالا نصیبه شماهم بشه ..حالا مگه من لینک بودم خودم خبر نداشتم
    جسارت است...

    دعا کن هرچه چشم تاریک است روشن شود،

    به بوی پیراهنی

    به خبر خوشی،

    به خطی،

    به نامه ای ،

    به مسافری.....

    اللهم عجل لولیک الفــــــــــــــرج

    آن مرد خواهد آمد روزی به وقت باران

    روزی که سیل بارداز اشک چشم یاران

    بر اسب دل سوار است آن آشنای دوران

    می آید و زمستان ناگه شود بهاران
    درسته که عمر میگذره وهمه ما میریم
    فقط محبته که میمونه واین از همه چیز با ارزش تره
    درسته که دنیا سخته واز اون شکایت میکنیم
    ولی در آن محبتی هست که از همه چیز با ارزش تره
    کل دنیا را هم که داشته باشی...
    باز هم دلت می خواهد...
    بعضی وقت ها... فقط بعضی وقت ها...
    برای یک لحظه هم که شده...
    همه ی دنیای یک نفر باشی..
    ای دل نگران که چشم هایت بر در
    شرمنده که امروز به یادت کمتر
    جز رنج چه بود سهمت از این همه عشق
    مظلوم ترین عاشق دنیا ! مادر!
    من به وبلاگتون سر میزنم شاید نظر نذارم ولی از مطالب زیبا و پربارتون استفاده میکنم...
    نظر لطفتونه...خیلی ممنون
    التماس دعا
    یا زهرا
  • محمدحسین
  • یه روز تو یه تیمارستان …
    دکتره می خواست از بیماراش تست بگیره
    یه عکس ماشین میزاره جلوی همه
    میگه هرکی این ماشین رو هول داد روشن کرد میره خونه اش
    همه رفتن هول بدن که برن خونه به جز یک نفر !
    دکتره خوشحال شد با خودش گفت این پس خوب شده …
    بهش گفت ببینم تو چرا ماشین رو هل نمیدی ؟!
    گفت اینا خنگن سویچ دست منه !!!‬
  • محمدحسین
  • یک فیلسوف .... مى گوید :‌ وقتی من به دنیا اومدم پدرم ۳۰ سالش بود. یعنی سنش ۳۰ برابر من بود
    وقتی من ۲ ساله شدم، پدرم ۳۲ ساله شد یعنی ۱۶ برابر من وقتی من ۳ ساله شدم پدرم ۳۳ ساله شد
    یعنی ۱۱ برابر من وقتی من ۵ ساله شدم پدرم ۳۵ ساله شد یعنی ۷ برابر من وقتی من ۱۰ ساله شدم
    پدرم ۴۰ ساله شد یعنی ۴ برابر من وقتی من ۱۵ ساله شدم پدرم ۴۵ ساله شد
    یعنی ۳ برابر من وقتی من ۳۰ ساله شدم پدرم ۶۰ ساله شد یعنی ۲ برابر من می ترسم
    اگه ادامه بدم ازپدرم بزرگتر بشم
  • سیدعلی حسینی
  • تمام اونا رو واسه این مطلب جدید بفرستین تأیید کنم.
    هیچ کدومو پاک نکردم.
  • رسول حق منش
  • سلام.
    وبلاگ شما لینک گردید.
    مدیریت وبلاگ گریه
    مرجع روضه و درس اخلاق بزرگان.
    بابا زمان اقای احمدی نژاد ابروشو ریختن هر غلطی خواستن جا تشکر کردن انجام دادن حالا مگه من چیکار کردم یه عکسیه که واقعیته ..اصلانم برش نمیدارم مگه دیوونم بردارم..
    سلام.ممنون که سرزدید.......................
  • نمی از یم
  • آمدیــــــــــــــــــــــــــــــــــــم...
    کثافت درسش کردم
    گفتم بروعکس راببین نگفتم بری چش چرونیوحال کنی
    ماجرای درس اخلاق دختر ۱۱ ساله به مسافران اتوبوس

    به گزارش سرویس وب گردی قلمکده ، حاج آقا قرائتی تعریف می ‏کرد: در ستاد نماز گفتیم، آقازاده‌ها، دخترخانم‌ها، شیرین‌ترین نمازی که خواندید، برای ما بنویسید. یک دختر یازده ساله یک نامه نوشت، همه ما بُهتمان زد، دختر یازده ساله، ما ریش‌سفیدها را به تواضع و کرنش واداشت.

    نوشت که ستاد اقامه نماز! شیرین‌ترین نمازی که خواندم این است که: در اتوبوس داشتم می‌رفتم یک مرتبه دیدم خورشید دارد غروب می‌کند. یادم آمد نماز نخواندم، به بابایم گفتم: نماز نخواندم، گفت: خوب باید بخوانی، اما حالا که اینجا توی جاده است و بیابان، گفت: برویم به راننده بگوییم نگه‌دار. پدر گفت: راننده که بخاطر یک دختر بچه نگه نمی‌دارد، گفتم: التماسش می‌کنیم. گفت: نگه نمی‌دارد. گفتم: تو به او بگو. گفت: گفتم که نگه نمی‌دارد، بنشین. حالا بعداً قضا می‌کنی. دختر دید خورشید غروب نکرده است و گفت بابا خواهش می‌کنم، پدر عصبانی شد، اما دختر گفت: پدر، امروز اجازه بده من تصمیم بگیرم. می‌گفت ساکی داشتیم، زیپ ساک را باز کرد، یک شیشه آب درآورد. زیرِ صندلی اتوبوس هم یک سطل بود، آن سطل را هم آورد بیرون. دستِ کوچولو، شیشه کوچولو، سطل کوچولو. شروع کرد وسط اتوبوس وضو گرفت.

    قرآن یک آیه دارد می‌گوید: کسانی که برای خدا حرکت کنند مهرش را در دلها می‌گذاریم به شرطی که اخلاص داشته باشد، نخواسته باشد خودنمایی کند، شیرین‌کاری کند، واقعا دلش برای نماز بسوزد، پُز نمی‌خواهد بدهد. «إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا» مریم/۹۶ یعنی کسی که ایمان دارد، «وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ» کارهایش هم صالح است، کسی که ایمان دارد، کارش هم شایسته است، «سَیَجْعَلُ لَهُمْ الرَّحْمَانُ وُدًّا»، «وُدّ» یعنی مودت، مودتش را در دلها می‌گذاریم. لازم نیست امام فقط امام خمینی باشد. منِ، بچه یازده ساله هم می‌توانم در فضای خودم امام باشم.

    شاگرد شوفر نگاه کرد و دید که دختربچه وسط اتوبوس نشسته و دارد وضو می‌گیرد، پرسید: دختر چه می‌کنی؟ گفت: آقا من وضو می‌گیرم، ولی سعی می‌کنم آب به کف اتوبوس نچکد. بعدش هم می‌خواهم روی صندلی، نشسته نماز بخوانم. شاگرد شوفر یک کمی نگاهش کرد و چیزی به او نگفت. به راننده گفت: عباس آقا، ببین این دختر بچه دارد وضو می‌گیرد.

    راننده هم همین‌طور که جاده را می‌دید، در آینه هم دختر را می‌دید. مدام جاده را می‌دید، آینه را می‌دید، جاده را می‌دید، آینه را می‌دید. مهر دختر در دل راننده هم نشست. راننده گفت: دختر عزیزم، می‌خواهی نماز بخوانی؟ صبر کن، من می‌ایستم. ماشین را کشید کنار جاده و گفت: نمازت را بخوان دخترم، آفرین.

    چه شوفرهای خوبی داریم، البته شوفر بد هم داریم که هرچه می‌گویی: وایسا، گوش نمی‏ دهد. او برای یک سیخ کباب می‌ایستد، اما برای نماز جامعه نمی‌ایستد. در هر قشری همه رقم آدمی هست.

    دختر می‌گفت: وقتی اتوبوس ایستاد، من پیاده شدم و شروع کردم به نماز خواندن. یک مرتبه اتوبوسی‌ها نگاهش کردند. یکی گفت: من هم نخواندم، دیگری گفت: من هم نخواندم. شخص دیگری هم گفت: ببینید چه دختر باهمتی است، چه غیرتی، چه همتی، چه اراده‌ای، چه صلابتی، آفرین، همین دختر روز قیامت، حجت است. خواهند گفت: این دختر اراده کرد، ماشین ایستاد. یکی یکی آنهایی هم که نماز نخوانده بودند، ایستادند به نماز. دختر می‏ گفت: یک مرتبه دیدم پشت سرم یک عده دارند نماز می‌خوانند. می‏ گفت: شیرین‌ترین نماز من این بود که دیدم، لازم نیست امام فقط امام خمینی باشد. منِ، بچه یازده ساله هم می‌توانم در فضای خودم امام باشم.
    سردار قاسم سلیمانی می گوید یکی از اشرار بزرگ سیستان و بلوچستان رو که سالها به دنبال او بودیم و هم در مسئله قاچاق مواد مخدر خیلی فعالیت می کرد و هم از تعداد زیادی از بچه های ما شهید گرفته بود رو با روشهای پیچیده اطلاعاتی برای مذاکره دعوت کردیم به منطقه ی خاصی و پس از ورود آنها به آنجا او را دستگیر کردیم و به زندان انداختیم...

    خیلی خوشحال بودیم...

    او کسی بود که حکمش مثلا پنجاه بار اعدام بود...

    در جلسه ای که خدمت مقام معظم رهبری رسیده بودیم این مسئله رو مطرح کردم و خبر دستگیری و شرح ما وقع را به ایشان گفتم و منتظر عکس العمل مثبت و خوشحالی ایشان بودم...

    رهبری بلافاصله فرمودند: همین الآن زنگ بزن آزادش کنند!!!

    من بدون چون و چرا زنگ زدم و بلافاصله با تعجب بسیار زیاد پرسیدم که آقا چرا؟من اصلا متوجه نمی شم که چرا باید این کار رو می کردم؟ چرا دستور دادید آزادش کنیم؟

    رهبری گفتند: مگر نمی گویی دعوتش کردیم؟

    بعد از این جمله من خشکم زد و البته ایشان فرمودند: بعدا حتما دستگیرش کنید

    و ما هم در یک عملیات سخت دیگر دستگیرش کردیم...

    مرام شیعه این است...

    از کسی که دعوت می کنی و مهمان توست...

    حتی اگر قاتل پدرت هم باشد حق نداری او را آزار دهی...
    http://media.farsnews.com/media/Uploaded/Files/Images/1392/10/24/13921024171955473_PhotoL.jpg
    نور عترت آمد از آیینه ام

    کیست در غار حرای سینه ام

    رگ رگم پیغام احمد می دهد

    سینه ام بوی محمد می دهد

    میلاد پیامبر اکرم و امام صادق (ع) تهنیت باد
  • تـــا به تـــا
  • در عصر یخبندان بسیاری از حیوانات یخ زدند و مردند. خارپشتها وخامت اوضاع رادریافتند. تصمیم گرفتند دورهم جمع شوند و بدین ترتیب همدیگررا حفظ کنند. وقتی نزدیکتر بودند گرمتر می شدند
    ولی خارهایشان یکدیگررا زخمی می کرد به همین خاطر تصمیم گرفتند ازهم دور شوند ولی به همین دلیل
    از سرما یخ زده می مردند. ازاین رو مجبور بودند برگزینند یا خارها ی دوستان را تحمل کنند، یا نسلشان از روی زمین بر کنده شود. دریافتند که باز گردند و گردهم آیند. آموختند که، با زخم های کوچکی که همزیستی با کسی بسیار نزدیک بوجود می آورد، زندگی کنند چون گرمای وجود دیگری مهمتراست.
    و این چنین توانستند زنده بمانند....

    بهترین رابطه این نیست که اشخاص بی عیب و نقص را گردهم می آورد بلکه آن است هر فرد بیاموزد با معایب دیگران کنارآید و محاسن آنان را تحسین نماید. وقتی تنهاییم دنبال دوست میگردیم ؛ پیدایش که کردیم دنبال عیب هایش میگردیم وقتی که از دستش دادیم در تنهائی دنبال خاطراتش میگردیم
    (ژان پل سارتر)
    چه زیبا
    آنان که یک عمر مرده اند، یک لحظه هم شهید نخواهند شد.
    شهادت یک عمر زندگی است،یک اتفاق نیست.

    اللهم الرزقنا توفیق الشهادة
  • وخدایی که دراین نزدیکیست
  • :)
    lotfan bered be in sayt google gozashte ke khalij fasr ya arabi bered parchame irano bala bebaridwww.persianorarabiangulf.com
  • هیئت یاد یاران
  • سلام آقا سجاد. خیلی قلم خوبی داری. خدا قوت بهت بده برادر . الان مدتی هست که دارم تو وبلاگت می چرخم . خدا بهت توان بده برادر.
    دوست داشتی یه سری به ما هم بزن.
    حیدر مدد

    ایمان ندارد، کسی که این ارکان را ندارد/توصیه های اخلاقی و عرفانی امام خمینی

    عصری که در آن زندگی می کنیم و زمانی که در آن به سر می بریم، بیش از هر چیز، تشنه اخلاق و فضایل اخلاقی است؛ امری که بر اثر صدای پر زرق و برق و چهره پر خط و خال تمدن غرب، به دست فراموشی سپرده شده، تمام گرفتاری ها و بدبختی های انسان متمدن و متجدد امروزی، به طور مستقیم یا غیرمستقیم، ناشی از آن است و در این میان، قلبی آراسته و سرریز از فضایل، می تواند با مواعظ برخاسته از جان، قلوب تشنگان را سیراب سازد و راهنمای آنها به سوی نورانیت شود.
    آن چه از این پس با عنوان «عطر ملکوت» تقدیم شما می شود، گزیده هایی کوتاه از دستورالعمل های اخلاقی - عرفانی حضرت امام قدس سره است که می تواند چون آبی زلال، کدورت قلب ها را بشوید و در تهذیب نفس، راهنمای همه ما باشد. با هم به اولین توصیه، گوش جان می سپاریم.
    تسلیم بدون چون و چرا در برابر احکام الهی
    «انسان باید کوشش کند تا طبیب حاذق پیدا کند و چون طبیبی کامل یافت، در نسخه های او، اگر چون و چرا کند و تسلیم او نشود و با عقل خود بخواهد خود را علاج کند، چه بسا که به هلاکت رسد.
    در سیر ملکوتی، باید انسان کوشش کند تا هادی طریق پیدا کند و چون هادی پیدا کرد، باید تسلیم او شود و در سیر و سلوک، دنبال او رود و قدم را جای قدم او گذارد و ما چون نبی اکرم صلی الله وعلیه وآله را هادی طریق یافتیم و او را واصل به تمام معارف می دانیم، باید در سیر ملکوتی، تبعیت او کنیم؛ بی چون و چرا و اگر بخواهیم فلسفه احکام را با عقل ناقص خود دریابیم، از جاده مستقیم، منحرف می شویم و به هلاکت دائم می رسیم؛ مانند مریضی که بخواهد از سِرّ نسخه طبیب آگاه شود و پس از آن، دارو را بخورد. ناچار چنین مریضی، روی سلامت نمی بیند؛ تا آمده است از سرّ نسخه، آگاهی پیدا کند، وقت علاج، گذشته، خود را به هلاکت کشانده است.
    ما مریضان و گمراهان، باید نسخه های سیر ملکوتی و امراض قلبی خود را از راهنمایان طریق هدایت و اطبّای نفوس و پزشکان ارواح، دریافت کنیم و بی [به] کار بستن افکار ناقص و آرای ضعیف خود، به آنها عمل کنیم؛ تا به مقصد - که رسیدن به سرایر (ژرفا و عمق) توحید است – برسیم؛ بلکه همین تسلیم در بارگاه قدس الهی، یکی از مُصلَحات امراض روحی است و خود نفس [را] صفایی بسزا دهد و نورانیّت باطن را روزافزون کند.
    در قرآن شریف، در سوره نساء، آیه 65، می فرماید:
    «فَلا وَ رَبِّکَ لا یُؤْمِنُونَ حَتّی یُحَکِّمُوکَ فِیْما شَجَرَ بَیْنَهُمْ ثُمَّ لا یَجِدُوا فِی أنْفُسِهِمْ حَرَجَا مِمَّا قَضَیْتَ وَ یُسَلِّمُوا تَسْلِیما»؛ طعم ایمان، آن گاه [در] ذائقه روح انسانی حاصل شود که در [برابر] احکام مقرّر الهی، تسلیم باشد؛ به طوری که در سینه اش نیز تنگی از آن حاصل نشود و با روی گشاده و چهره باز، از آن استقبال کند.
    در کتاب شریف کافی، از امیرالمؤمنین علیه السلام نقل می کند که «برای ایمان، چهار رکن است؛ توکل بر خدا، تفویض امر به سوی خدا، رضا به قضای خدا و تسلیم برای امر خدا»1 و کسی که دارای این ارکان چهارگانه نباشد، ایمان ندارد و از حقیقت ایمان به خدا، بهره برداری نکرده است».2
    پی نوشت:
    1. کلینی، اصول کافی، ج 2، ص 139.
    2. شرح حدیث جنود عقل و جهل، ص 403-404.
  • سجاد عبدی
  • زیبا بود ...
    علی علی
    ارادت الله
  • خادم امام زمان
  • سلام
    به نظرات جواب بدید بد نیست...

    ستارخان، سردار مقاومت آذربایجان و جنبش مشروطیت در جایی نوشته است:
    من هیچ وقت گریه نمی کنم چون اگر اشک می ریختم، آذربایجان شکست می خورد و اگر آذربایجان شکست بخورد، ایران زمین می خورد… اما در مشروطه دو بار اون هم تو یه روز اشک ریختم.
    حدود ۹ ماه بود که تحت فشار بودیم… بدون غذا. بدون لباس… از قرارگاه اومدم بیرون … چشمم به یک زن افتاد با یه بچه تو بغلش. دیدم که بچه از بغل مادرش اومد پایین و چهار دست و پا رفت به طرف و بوته علف… علف رو از ریشه درآورد و از شدت گرسنگی شروع کرد خاک ریشه ها رو خوردن… با خودم گفتم الان مادر اون بچه به من فحش می ده و میگه لعنت به ستارخان که ما را به این روز انداخته… اما مادر کودک اومد طرفش و بچه اش رو بغل کرد و گفت: عیبی نداره فرزندم… خاک می خوریم اما خاک نمی دهیم…
    اونجا بود که اشکم دراومد

    ستارخان، سردار مقاومت آذربایجان و جنبش مشروطیت در جایی نوشته است:
    من هیچ وقت گریه نمی کنم چون اگر اشک می ریختم، آذربایجان شکست می خورد و اگر آذربایجان شکست بخورد، ایران زمین می خورد… اما در مشروطه دو بار اون هم تو یه روز اشک ریختم.
    حدود ۹ ماه بود که تحت فشار بودیم… بدون غذا. بدون لباس… از قرارگاه اومدم بیرون … چشمم به یک زن افتاد با یه بچه تو بغلش. دیدم که بچه از بغل مادرش اومد پایین و چهار دست و پا رفت به طرف و بوته علف… علف رو از ریشه درآورد و از شدت گرسنگی شروع کرد خاک ریشه ها رو خوردن… با خودم گفتم الان مادر اون بچه به من فحش می ده و میگه لعنت به ستارخان که ما را به این روز انداخته… اما مادر کودک اومد طرفش و بچه اش رو بغل کرد و گفت: عیبی نداره فرزندم… خاک می خوریم اما خاک نمی دهیم…
    اونجا بود که اشکم دراومد

    ستارخان، سردار مقاومت آذربایجان و جنبش مشروطیت در جایی نوشته است:
    من هیچ وقت گریه نمی کنم چون اگر اشک می ریختم، آذربایجان شکست می خورد و اگر آذربایجان شکست بخورد، ایران زمین می خورد… اما در مشروطه دو بار اون هم تو یه روز اشک ریختم.
    حدود ۹ ماه بود که تحت فشار بودیم… بدون غذا. بدون لباس… از قرارگاه اومدم بیرون … چشمم به یک زن افتاد با یه بچه تو بغلش. دیدم که بچه از بغل مادرش اومد پایین و چهار دست و پا رفت به طرف و بوته علف… علف رو از ریشه درآورد و از شدت گرسنگی شروع کرد خاک ریشه ها رو خوردن… با خودم گفتم الان مادر اون بچه به من فحش می ده و میگه لعنت به ستارخان که ما را به این روز انداخته… اما مادر کودک اومد طرفش و بچه اش رو بغل کرد و گفت: عیبی نداره فرزندم… خاک می خوریم اما خاک نمی دهیم…
    اونجا بود که اشکم دراومد

    ستارخان، سردار مقاومت آذربایجان و جنبش مشروطیت در جایی نوشته است:
    من هیچ وقت گریه نمی کنم چون اگر اشک می ریختم، آذربایجان شکست می خورد و اگر آذربایجان شکست بخورد، ایران زمین می خورد… اما در مشروطه دو بار اون هم تو یه روز اشک ریختم.
    حدود ۹ ماه بود که تحت فشار بودیم… بدون غذا. بدون لباس… از قرارگاه اومدم بیرون … چشمم به یک زن افتاد با یه بچه تو بغلش. دیدم که بچه از بغل مادرش اومد پایین و چهار دست و پا رفت به طرف و بوته علف… علف رو از ریشه درآورد و از شدت گرسنگی شروع کرد خاک ریشه ها رو خوردن… با خودم گفتم الان مادر اون بچه به من فحش می ده و میگه لعنت به ستارخان که ما را به این روز انداخته… اما مادر کودک اومد طرفش و بچه اش رو بغل کرد و گفت: عیبی نداره فرزندم… خاک می خوریم اما خاک نمی دهیم…
    اونجا بود که اشکم دراومد
  • نمی از یم
  • من مخلص حاج حسینم هستــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم...

    رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند :

    أَلشِّتـاءُ رَبیـعُ الْمُـؤمِنِ

    یَطُولُ فیهِ لَیْلُهُ

    فَیَسْتَعینُ بِهِ عَلى قِیامِهِ

    وَ یَقْصُرُ فیهِ نَهارُهُ

    فَیَسْتَعینُ بِهِ عَلى صِیامِهِ؛

    = = = = = = = = = = =

    زمستان بهار مؤمن است،

    از شبهاى طولانى‏ اش

    براى شب زنده دارى،

    و از روزهاى کوتاهش

    براى روزه‏ دارى

    بهره مى‏ گیرد.


    وسائل الشیعه: ج۷، ص۳۰۲، ح۳
  • تـــا به تـــا
  • دلم گرم خداوندیست،
    که بادستان من گندم برای یاکریم خانه می ریزد!
    چه بخشنده خدای عاشقی دارم!
    که می خواند مرا باآن که می داند گنهکارم!
    دلم گرم است،می دانم بدون لطف اوتنهای تنهایم
    ***
    سلام
    دعوتید به " دقت دق ات نمی دهد، سر سری رد نشو"
    سلام
    ممنون ازحضورتان
    به هرکس نیکی کنی او را ساخته ای
    و به هرکس بدی کنی به او باخته ای
    پس بیا بسازیم و نبازیم . . .[گل]
  • سیدعلی حسینی
  • گزینه آخرین نظرات رو فعال کنید.
  • نمی از یم
  • فوق العاده حظ بردم اخــــــــــــــوی...
  • علیرضا رضایی
  • شهدا ، شهید گونه زندگی کردند و رفتند . . .

    یا علی
    با عرض سلام وتبریک به مناسبت آغاز هفته وحدت
    درخدمتم با مطلب گناهان کبیره
  • فریاد بی صدا
  • سلام
    با:
    وصیت آیت الله نخودکی به فرزندش
    به روزم
    دلت را ببین
    آینه‌ایست از آنچه کرده‌ای.
    اگر تمیز و شفاف است، نور از آن تلألو خواهد کرد؛
    اگر هم کدر و یا شکسته...
    خدایا آینه‌ی دلم را مرکز تلألو نورانیتت قرار بده.
    انشاالله که رستگار شوم...

    یه سوال چرا پستای قدیمی رو دوباره رو میکنی؟؟؟
  • حسین محسنی بیستگانی
  • آقا سجاد سلام.وبلاگ زیبا وپر محتوایی داری.خوشحال شدم که در این عرصه فعالیت میکنی.انشاالله که موفق باشی.
  • فدایی یوسف فاطمه
  • بسم الله الرحمن الرحیم
    سلام علیکم..
    آن روز که در توهین به یکی از قومیت های ایران همه ایران یکصدا اعتراض می کردیم امروز این توهین ها مایه تفریح مردممان نمی شد
    دشمن خوب میداند از کجا ضربه بزند و ما غافلیم که بازیچه می شویم
    ....
    دوست عزیز ما خدمت میرسیم اما سرعت ما به اندازه سرعت انتشار مطالب و پویایی وبلاگ شما نیست...
    التماس دعای فرج
  • بسیجی افراطی
  • احسنت...
    اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَعَلَی آلِ مُحَمَّدٍ، کَمَا صَلَّیْتَ عَلَی إِبْرَاهِیمَ، إِنَّکَ حَمِیدٌ مَجِیدٌ، وَبَارِکْ عَلَی مُحَمَّدٍ وَعَلَی آلِ مُحَمَّدٍ، کَمَا بَارَکْتَ عَلَی إِبْرَاهِیمَ، إِنَّکَ حَمِیدٌ مَجِیدٌ

    سلام بسار عالی و زیباست وبلاگتون پاینده باشید:)
    سلام
    واسه آقای قاسمی هم فرستادم لینکش رو
    ممنون ...
    سلام
    آقا سجاد یه پیشنهاد برات دارم قالب وبلاگت را عوض کن قهوه ای نشان گوشه گیری غمگین بودن و منزوی بودنه.
    از نظر من رنگ های شاد برای قالب بسیار راضی کننده هستند.
    سلام علیک خدمت شما.
    خدا قوت٬
    کاش همه مثل شما و امثال شما درکشون بالا بود و با گفتن بعضی از جک ها به همدیگه نمیخندیدن٬ بلکه با هم میخندیدن.
    این لینکتون واقعا قابل تحسینه.
    به اضافه بقیه مطالبتون٬ واقعا زیبا بود.
    موفق باشید.
    در پناه حق
    سلام علیکم خدمت شما.
    خدا قوّت.
    کاش همه مثل امثال شما درک داشتن و با گفتن یه سری از جک ها به همدیگه نمیخندیدن٬ واقعا این لینکتون قابل تحسینه.
    مطالبتون همش زیباست.
    موفق باشید.
    در پناه حق
  • خادم امام زمان
  • سلام
    شما که بحمدالله آمار بازدیدتون خوبه ( برای آمار بازدید که کار نمیکنید که برای خداست ) پس بیخیال...
    اینم نظر...
  • علیرضا رضایی
  • یقینا شهدا زنده اند . . .

    یه روز همه شهدا بودند الانم هستند و ناظر بر اعمال ما . . .
    شما بگید من چطوری میتونم؟؟

    نه چطوری میتونم؟

    نه خدایی چطوری میتونم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟.
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    چطوری میتونم ازتون تشکر کنم؟؟؟؟

    واقعا واقعا واقعا زیباااااااا بود(من هیچ‌وقت دروغ نمیگم حتی توی تعریف کردنم! قابل توجه)

    ب نوشته‌هاتون غبطه میخورمــــــــــــــــــــــــــــــــ

    اجازه نشر که هست؟؟؟؟
  • فائزه سعادتمند
  • مشکل ما اینجاست که از هرچیزی نیمه خالی ش رو می بینیم.
    مخصوصا اگر بتونیم از اون"ضعف" دستاویزی هم برای "خندیدن بهم" پیدا کنیم!
    باسلام
    بروزم بامطلب
    مشکل اصلی من از حدود یک سال پیش شروع شد. پدر و مادرم به دلیل

    این که من تنها بچه خانواده هستم و ضمنا وضع مادی‌شان هم خوب است،

    دختر خاله‌ام را که در خانواده‌ای متوسط زندگی می‌کند، به فرزندی که چه

    عرض کنم به سرپرستی قبول کردند. (البته لازم به تذکر است که دختر

    خاله‌ام هم هم‌سن خود من است.) بله از آن تاریخ به بعد مشکل من

    شروع شد...


    چند روز مانده به عملیات کربلای 4، نامه‌ای از یک پسر هفده ساله

    به مجله «زن روز» می‌رسد. در آن نامه، جوانی که خود را «امیر» معرفی

    کرده و هیچ نشانی دیگری (عکس یا نام‌خانوادگی) از خود باقی نگذاشته،

    درد دلی از وضعیت خانواده
    ادامه درhttp://nasserbistjan.blogfa.com/
  • بنده خدا
  • «یا ایها الناس انا خلقناکم من ذکر و انثی و جعلنکم شعوبا و قبائل لتعارفوا،ان اکرمکم عندالله اتقاکم،ان الله علیم خبیر»سوره حجرات،آیه13
    سلام
    این رو ببین
    http://www.asrehamoon.ir/vdcbzzba.rhb0wpiuur.html
    امه های تکان دهنده ی یک شهید برای فرار از گناه

    مشکل اصلی من از حدود یک سال پیش شروع شد. پدر و مادرم به دلیل این که من تنها بچه خانواده هستم و ضمنا وضع مادی‌شان هم خوب است، دختر خاله‌ام را که در خانواده‌ای متوسط زندگی می‌کند، به فرزندی که چه عرض کنم به سرپرستی قبول کردند. (البته لازم به تذکر است که دختر خاله‌ام هم هم‌سن خود من است.) بله از آن تاریخ به بعد مشکل من شروع شد...

    چند روز مانده به عملیات کربلای 4، نامه‌ای از یک پسر هفده ساله به مجله «زن روز» می‌رسد. در آن نامه، جوانی که خود را «امیر» معرفی کرده و هیچ نشانی دیگری (عکس یا نام‌خانوادگی) از خود باقی نگذاشته، درد دلی از وضعیت خانواده خود با مسئولان این مجله کرده است. این نامه که اولین نامه امیر به مجله بود، در سوم آذرماه 1365 نوشته شد.

    متن نامه اول:

    به نام خداوند بخشنده و مهربان

    خدمت خواهران عزیز و گرامی‌ام در مجله مفید و پربار زن روز

    سلام من را از این فاصله دور پذیرا باشید. آرزو می‌کنم که در تمام مراحل زندگی‌تان موفق و مؤید و سلامت باشید. قبل از هر چیز لازم است از زحمات شما به‌خاطر فراهم آوردن این مجله مفید و سودمند تشکر کنم و باور کنید بدون تعارف و تمجیدهای دروغین، مجله زن روز بهترین مجله خانوادگی در سطح کشور و بهترین نشریه از بین نشریه‌های مؤسسه کیهان است. اما دلیل این که امروز در این هوای بارانی، این برادر کوچکتان تصمیم گرفت با شما درد دل کند مشکل بزرگی است که بر سر راهش قرار گرفته است. جریان را برایتان بازگو می‌کنم.

    من پسری هفده ساله هستم و در خانواده‌ای مرفه و ثروتمند زندگی می‌کنم؛ اما چه ثروتی؟! که می‌خواهم سر به تنش نباشد. پدر و مادر من هر دو پزشک هستند و از صبح زود تا پاسی از شب را در خارج از منزل سپری می‌کنند؛ تازه وقتی هم به خانه می‌آیند، از بس خسته و کوفته هستند، زود می‌روند و می‌خوابند. اصلا در طول روز یک‌بار از خود سؤال نمی‌کنند که پسرمان (یعنی من) کجاست؟ حالا چه‌کار می‌کند؟ با چه کسی رفت‌وآمد می‌کند؟ اما خوش‌بختانه به حول و قوه الهی من پسری نیستم که از این موقعیت‌ها سوءاستفاده کنم و خودم را به منجلاب فساد بکشانم.

    البته این مشکل اصلی من نیست؛ چون من دیگر به این بی‌توجهی‌ها عادت کرده‌ام و از این که اصلا به من کاری ندارند که کجا می‌روم و چه می‌پوشم و با کی می‌گردم، تعجب نمی‌کنم؛ بلکه مشکل اصلی من از حدود یک سال پیش شروع شد. پدر و مادرم به دلیل این که من تنها بچه خانواده هستم و ضمنا وضع مادی‌شان هم خوب است، دختر خاله‌ام را که در خانواده‌ای متوسط زندگی می‌کند، به فرزندی که چه عرض کنم به سرپرستی قبول کردند. (البته لازم به تذکر است که دختر خاله‌ام هم هم‌سن خود من است.) بله از آن تاریخ به بعد مشکل من شروع شد و خانه آرام و ساکت ما که در طول روز کسی جز من در آن زندگی نمی‌کرد، تبدیل به زندگی پسری ـ که سعی در دور کردن هوای نفس دارد ـ با دخترخاله‌اش ـ که به مراتب از شیطان پست‌تر و گناه‌کارتر و حرفه‌ای‌تر است ـ ، شد.

    تنها کارهای دخترخاله‌ام را در یک جمله خلاصه می‌کنم: «درخواست از من برای انجام بزرگ‌ترین گناه کبیره». می‌دانم که منظور من را حتما فهمیده‌اید و لازم به توضیحات اضافی نیست. همان‌طور که گفتم پدر و مادرم حدود هفده ساعت از روز را بیرون از منزل به‌سر می‌برند؛ یعنی از ساعت شش صبح تا یازده شب. من هم از ساعت هفت صبح تا یک بعدازظهر مشغول تحصیل هستم. یعنی حدود ده ساعت از روز را با دخترخاله‌ام در خانه تنها هستم و همان‌طور که گفتم، دخترخاله‌ام یک لحظه من را تنها نمی‌گذارد. دائما در سرم فکر گناه می‌اندازد. بارها در طول روز از من درخواست گناه می‌کند. البته من پسری نیستم که تسلیم خواهش و حرف‌های او شوم. همیشه سعی می‌کنم خودم را از او دور کنم؛ ولی او مانند شیطانی است که سر راه هر انسانی ظاهر شود، او را درون قعر جهنم پرتاب می‌کند و برای همین است که من از او احتراز می‌کنم؛ ولی او دست از سرم برنمی‌دارد.

    تو را به خدا کمکم کنید. چه‌طور جواب حرف‌های چرب و نرم او را بدهم؟ من بعضی وقت”‹ها فکر می‌کنم که او شیطان است که از آسمان به زمین آمده تا تمام عبادات چندین ساله من را دود و نابود کند و سپس به آسمان برگردد. خواهران عزیز کمکم کنید! من چه‌طور می‌توانم او را سر راه بیاورم؟ هرچه به او می‌گویم دست از سرم بردار، گوشش بده‌کار نیست. هرچه به او می‌گویم شخصیت زن این نیست که تو داری انجام می‌دهی، اصلا گوش نمی‌کند. می‌ترسم آخر عاقبت کاری دست من بدهد. دوست ندارم که تسلیم او شوم.

    باور کنید حتی بعضی وقت‌ها من را تهدید هم می‌کند. البته فکر می‌کنم همه این بدبختی‌ها به خاطر این است که من یک مقدار زیبا هستم. فکر می‌کنم اگر این موهای طلایی و پوست روشن را نداشتم، حتما این مشکل سرم نمی‌آمد. روزی هزار بار از خداوند درخواست می‌کنم که این زیبایی را از من بگیرد. دوست داشتم در خانواده‌ای فقیر زندگی می‌کردم و زشت‌ترین پسر روی زمین بودم، ولی این دخترخاله شیطان‌صفت در راهم ظاهر نمی‌شد که نمی‌گذارد تا قبل از ازدواج پاک بمانم. البته من که تا حالا تسلیم خواهش‌های او نشده‌ام؛ ولی می‌ترسم بالاخره من را وادار به تسلیم کند. خواهران خوبم! کمکم کنید نگذارید این برادرتان پاکی خود را از دست بدهد. بگویید به او چه بگویم و چه‌طور او را ارشاد کنم تا دست از هوای نفس خود بردارد و من را هم این‌همه آزار ندهد؟ چه‌طور او را مانند یک دختر مسلمان کنم و چه‌طور می‌توانم طرز فکر و رفتار و عقیده‌اش را تغییر دهم؟

    ضمنا فکر نمی‌کنم که درمیان گذاشتن این مسأله با پدر و مادرم فایده‌ای داشته باشد؛ چون آن‌ها نه وقت و نه حوصله فکر کردن به این مسائل را دارند، تازه اگر هم داشته باشند، هیچ عکس‌العملی نشان نمی‌دهند. چون رفتار آن‌ها هم در بیرون از خانه دستِ‌کمی از رفتار دخترخاله‌ام در خانه ندارد. امیدوارم که هرچه زودتر مرا کمک کنید. خواهران گرامی! جواب نامه‌ام را به این آدرس به صورت کتبی بدهید که قبلا تشکر و سپاس‌گزاری می‌کنم.

    با تشکر برادرتان امیر....

    3/9/65 - ساعت 5/3 بعدازظهر

    حدود یک‌ماه از این ماجرا گذشت تا این که دومین نامه امیر در تاریخ یکم دی ماه 1365، در حالی که در آستانه اعزام به جبهه قرار داشت و تنها چهار روز قبل از شهادتش در عملیات کربلای 4 بود، به مجله زن روز رسید.

    متن نامه دوم:

    بسم رب الشهداء و الصدیقین

    خدمت خواهران عزیز و گرامی‌ام در مجله زن روز

    سلامی به گرمای آفتاب خوزستان و به لطافت نسیم بهاری از این راه دور برای شما می‌فرستم. مدت‌هاست که منتظر نامه شما هستم؛ ولی تا حالا که عازم دانشگاه اصلی هستم، جوابی از شما دریافت نکرده‌ام. البته مطمئن هستم که شما نامه‌ام را جواب خواهید داد؛ ولی امیدوارم وقتی شما جواب بدهید، من در این دنیای فانی نباشم.

    حدود یک هفته بعد از این که برای شما نامه‌ای نوشتم و گفتم خواهر خوانده‌ام مرا ترغیب به گناه کبیره زنا می‌کند، شبی در خواب دیدم که مردی با کت‌و‌شلوار سبز در خیابان مرا دید و به من گفت: «امیر برو به دانشگاه اصلی، وقت را تلف نکن.» من این خواب را از روحانی مسجدمان سؤال کردم و ایشان گفتند که دانشگاه اصلی یعنی جبهه. من هم از این که خدا دست نیاز مرا گرفته بود و راهی به روی من گشوده بود، خوشحال شدم و حال عازم جبهه نور علیه تاریکی هستم. البته این نامه را به کادر دبیرستان می‌دهم تا اگر خوش‌بختانه شهید شدم و بعد از شهادت من نامه شما آمد، این نامه را برایتان پست کنند تا از خبر شهادت من آگاه شوید.

    البته من نمی‌دانم حالا که این نامه را مطالعه می‌کنید، اصلا یادتان هست که در نامه قبلی چه نوشته‌ام یا این‌که کثرت نامه‌های رسیده شما موضوع نامه مرا در خاطر شما پاک کرده است. به هر شکل همان‌طور که در نامه قبلی هم نوشته بودم، پدر و مادر من آدم‌های درستی نیستند و رفتار و گفتار و کردارشان غربی است و خواهرخوانده‌ام هم که این موضوع را بعد از آمدن به منزل ما دید، فکر کرد من هم زود تسلیم می‌شوم؛ ولی او کور خوانده است.

    من مدت‌ها با شیطان مبارزه کرده‌ام و خودم را از آلودگی حفظ کرده‌ام. ولی فکر می‌کنید که تا کی می‌توانستم در مقابل این شیطان دخترنما مقاومت کنم و برای همین و باتوجه به خوابی که دیده بودم، تصمیم گرفتم که خودم را به صف عاشقان حقیقی خدا پیوند بزنم و از این دام شیطان که در جلوی پایم قرار دارد، خلاصی پیدا کنم. من می‌روم اما بگذار این دختر فاسد بماند.

    من فقط خوشحالم که حالا که عازم جبهه هستم، هیچ گناه کبیره‌ای ندارم و برای گناهان ریز و درشت دیگرم از خداوند طلب مغفرت می‌کنم. من می‌روم، ولی بگذار پدر و مادرم که هر دو دکتر هستند و ادعای تمدن می‌کنند، بمانند و به افکار غرب‌زده خود ادامه دهند. امیدوارم که به زودی از خواب غفلت بیدار شوند. من تا حالا به جبهه نرفته‌ام و نمی‌دانم حال و هوای آن‌جا چگونه است؛ ولی امیدوارم که خداوند ما بندگان سراپا تقصیر را هم مورد لطف خود قرار دهد و از شربت غرورانگیز و مست‌کننده شهادت به ما بنوشاند. این تنها آرزوی من است.

    پدر و مادرم هیچ وقت برای من پدر و مادر درست و حسابی‌ای نبودند. همیشه بیرون از خانه بودند و از صبح زود تا نیمه‌های شب در حال کار در بیمارستان یا مطب خصوصی یا در مجلس‌های فسادانگیزی بودند که من از رفتن به آن‌ها همیشه تنفر داشته‌ام. هیچ‌وقت من محبت واقعی پدر و مادرم را احساس نکردم؛ چون اصلا آن‌ها را درست و حسابی ندیده‌ام. بعد هم که این دختر را پیش ما آوردند که زندگی آرام و بدون دغدغه مرا تبدیل به توفان مبارزه با گناه کردند. با این همه همان‌طور که گفتم خوشحالم که به گناهی که خواهرخوانده‌ام مرا به آن تشویق می‌کرد، آلوده نشدم.

    ضمنا از طرف من خواهش می‌کنم به روان‌شناس مجله بگویید که در نوشته‌هایتان حتما این موضوع را به پدر و مادرها تذکر دهند که پدر و مادری فقط این نیست که بچه به دنیا بیاورید و آن‌وقت به امید خدا رها کنید؛ بلکه به آن‌ها بگویید پدر و مادری یعنی محبت و توجه به فرزند. امیدوارم من آخرین پسری باشم که از این اتفاق‌ها برایم می‌افتد. البته نمی‌دانم که این موضوع را خانم روان‌شناس باید بگوید یا کس دیگری. به هر صورت خودتان این پیام را به هر کسی که مناسب می‌دانید برسانید تا او در مجله چاپ کند.

    قلبم با شنیدن کلمه شهادت تندتر می‌زند و عطش پایان‌ناپذیری در رسیدن به این کمال در وجودم شعله می‌کشد. همان‌طور که گفتم اگر خداوند ما را پذیرفت و شهید شدیم که این نامه را از طرف رئیس دبیرستان برایتان می‌فرستند و اگر لایق و شایسته رسیدن به این مقام رفیع نبودم و برگشتم، اگر نامه‌ای از شما دریافت کرده بودم، حتما جوابش را می‌دهم.

    البته امیدوارم برنگردم؛ چون آن‌وقت همان آش است و همان کاسه. بیشتر از این وقت شما را نمی‌گیرم. برای من دعا کنید. سلامتی و موفقیت همه شما خواهران گرامی را از خداوند متعال خواستارم و در پایان آرزو می‌کنم که همه انسان‌های خفته، مخصوصا پدر و مادر و خواهرخوانده‌ام از خواب غفلت بیدار شوند و رو به سوی اسلام بیاورند. عرض دیگری نیست. خداحافظ و التماس دعا

    والسلام علی عبادالله صالحین

    برادرتان امیر 1/10/65

    همان‌طور که امیر در نامه دوم آرزویش را کرده بود، جواب مجله زن روز به اولین نامه او، زمانی به دست مدیر دبیرستانش رسید که ده روز قبل، امیر به آرزوی بزرگ‌ترش رسیده بود.

    جواب نامه این بود:

    بسمه‌تعالی

    برادر گرامی

    سلام علیکم

    حتما موضوع را با خانواده خود در میان بگذارید. زیرا آگاهی خانواده‌تان می‌تواند برای شما مؤثر باشد.

    موفق باشید

    این نامه بنا بر آدرسی که امیر در نامه خود نوشته بود، به دست مدیر دبیرستانش رسید و او نیز دو روز بعد در جواب، برای مسئولان مجله زن روز نوشت:

    بسمه‌تعالی

    مجله محترم زن‌ روز

    با سلام، برادر امیر در تاریخ 5/10/65 در عملیات کربلای 4 به شهادت رسیده‌اند. نامه شهید ضمیمه می‌شود.

    با تشکر

    رئیس دبیرستان شهید - 16/10/65
  • تـــا به تـــا
  • شرمندتون شدم خیلی
    عفو بفرمایید
  • و خدایی که در این نزدیکیست
  • واقعا ما داریم به کجا میریم؟؟کدوم سمت؟؟؟ این ره که میروی....

    انشالله بیشتر غیور مردان و زنان این سرزمین رو بشناسیم
  • وخدایی که دراین نزدیکیست
  • یه روز یه ترکـــه میره جبهه
    بعد از یه مدت فرمانده میشه
    یه روز بهش می گن داداشت شهید شده افتاده سمت عراقی ها اجازه بده بریم بیاریمش
    جواب میده کدوم داداشم؟
    اینجا همه داداش من هستن
    اون ترکـــه تا زنده بود جنگید و به داداش های شهیدش ملحق شد
    اون ترکـــه کسی نبود جز مهدی باکری

    *******
    به یه ترکه گفتند کتابی بنویس
    ترکه برای تالیف آن کتاب حدود چهل سال تحقیق و مطالعه کرد و بیش از ده هزار کتاب را تمام خواند و به حدود صد هزار کتاب، مراجعه مکرر داشت
    او برای یافتن منابع و کاوش در کتاب خانه های هند، ترکیه، ایران، عراق و ...،
    سفرهای متعدد انجام داد و بالاخره یک کتاب یازده جلدی نوشت
    این ترکه کسی نبود جز علامه امینی و آن کتاب نیز همان الغدیر بود

    ******
    یه روز یه ترکه… یه روز یه ترکه اولین دانشگاه بین الملی 7 زبانه دنیا رو داشته (ربع رشیدی)....


    ممنون جالب بودن
    :))
  • فریاد بی صدا
  • یه روز
    یکی بود
    یکی نبود
    ولی همیشه
    خدا بوده
    هست
    و خواهد بود

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">