جمال طاووس در بوستان نهج‌البلاغه :: حرف دل

حرف دل

اللهم عجل لولیک الفرج و العافیه و النصر
حرف دل

اسلام تمامش سیاست است ، اسلام این نیست . والله اسلام تمامش سیاست است . اسلام را بد معرفی کرده اند . سیاست مدن از اسلام سرچشمه می گیرد . من از آن آخوندها نیستم که در اینجا بنشینم وتسبیح دست بگیرم ؛ من پاپ نیستم که فقط روزهای یکشنبه مراسمی انجام دهم و بقیه اوقات برای خودم سلطانی باشم و به امور دیگر کاری نداشته باشم.
...
«پشتیبان ولایت فقیه باشید تا به مملکت شما آسیب نرسد»
"امام خمینی (ره)"

آخرین نظرات
  • ۹ مهر ۹۶، ۲۲:۱۱ - بید مجنون
    آمین
  • ۸ مهر ۹۶، ۰۹:۴۰ - Sarah Azizzadeh
    آمین

اصفهان.شهرستان لنجان.شهر زاینده رود.محله بیستجان.کوی شهید منتظری.مسجدالزهراسلام الله علیها

  • حرف دل !...

نظرات (۹)

  • آرمان بدیعی
  • شیخ رجبعلی خیاط می گوید :در نیمه شبی سرد و زمستانی در حالیکه برف بشدت می بارید و تمام کوچه ها و خیابانها را سفید پوش کرده بود از ابتدای ُکوچه دیدم که در انتهای کوچه کسی سربه دیوار گذاشته وروی سرش برف نشسته است!

    با خود گفتم شاید معتادی یا دوره گردی است که سنگ کوب کرده !جلو رفتم دیدم او یک جوان است!

    او را تکانی دادم بلافاصله نگاهم کرد و گفت: چه می کنی؟!

    گفتم جوان مثل اینکه متوجه نیستی برف! برف!

    روی سرت برف نشسته!

    ظاهرا مدتهاست اینجایی!

    مریض میشوی ,خدای نکرده میمیری! اینجا چه میکنی؟!

    جوان که گویی صدای منو نشنیده بود با سرش اشاره ای به روبه رو کرد!

    دیدم او زل زده به پنجره خانه ای!

    فهمیدم عاشق شده!

    نشستم وبا تمام وجود گریستم!

    جوان تعجب کرد و کنارم نشست وگفت: تو را چه می شود

    ای مرد؟! آیا تو هم عاشق شده ای؟!

    گفتم: قبل از اینکه تو را ببینم فکر می کردم عاشق هستم! عاشق (مهدی فاطمه) ولی اکنون که تو را دیدم که چگونه برای رسیدن به عشقت از خود بی خود شده ای ,فهمیدم من عاشق نیستم! و ادعایی بیش نبوده! مگر عاشق می تواند لحظه ای به یاد معبودش نباشد؟!

    فاطمیه قصه گوی رنجهاست
    فاطمیه تفسیر سوز مرتضی ست
    فاطمیه شعر داغ لاله است
    قصه ی زهرای 18 ساله ست
    فاطمیه شرح دیوار و در است
    دفتر در مقام سخت زینب پرور است
  • وخدایی که دراین نزدیکیست ..!
  • مادر هر کاری میکند
    بچه ها یاد میگیرند
    مثلا اگر شهید شود...
    "ایام تسلیت"
  • مهدی رنجوری
  • کار فرهنگی و قرآنی اثراتی مطلوب و مثمر ثمر برای آحاد جامعه در پی دارد. انشالله که سرنوشت همگی ما بخیر و قرآنی باشد.
  • خادم الشهداء
  • بسم الله الرحمن الرحیم
    با پوستر / هواپرستی مانع تکامل روحانی انسان
    به روز هستیم 
    به ما سر بزنید 
    http://ammar-g.blog.ir/
    یا علی
    پیامبر اکرم (ص):

    کسی که یک شبانه روز از بیماری پرستاری کند، خداوند او را با ابراهیم خلیل (ع) محشور خواهد کرد و او همانند برق خیره کننده و درخشان از صراط عبور می‏کند.
    میلاد عقیله ی بنی هاشم، حضرت زینب کبری سلام الله علیها و روز پرستارمبارک
  • وخدایی که دراین نزدیکیست ..!
  • :)

    موفق باشید
    ایشان(شهید عبدالحسین‌ برونسی‌) یک ماه در مشهد بودند و آموزش خمپاره و ضد هوایی می دیدند ، اما به خانه نمی آمدند ( همان حیاط کوچک که 40 متر بود ) ایشان نبودند که ما خودمان این حیاط را فروختیم یک چهار راه آن طرف تر یک حیاط بزرگتر خریدیم و به آنجا رفتیم . وقتی ایشان آمدند ، دیدند داریم اسبابهایمان را با فرقون از این چهار راه می بریم . گفتند : کجا می روید ؟ گفتم : اینجا یک حیاط خریدیم . خندیدند و گفتند : از کجا می خواهیم پول بیاوریم ؟ گفتم : هر کاری باشد می کنیم . ( آن زمان هفتاد تومان پول زیادی بود ، کسی نمی توانست تهیه بکند ) حیاط خانه از خشت خام و خرابه بود بعد که آمدند و دیدند ، دست و پایش باز است ، گفتند : این خانه برای بچه ها خیلی خوب است . وقتی باران می آمد هر چه ظرف داشتیم ، زیرچکه های آب می گذاشتیم ( سقف خانه آب چکه می کرد ) در یک عملیاتی از همان عملیاتهای اول ایشان زخمی شدند و به مشهد آمدند . اسم عملیات یادم رفته ، شاید بجه ها یادداشت کرده باشند ایشان به خانه آقای غزالی رفتند . در همان موقع همة بزرگترها به خانة ما آمدند دیدند که از سقف خانه همینطور آب می ریزد . بعد پرسیده بودند مهمان خانه شان کدامیک است ؟ گفته بودند مهمان خانه شان همان بود که از سقف آن آب می ریخت ، ازسپاه آمدند و ایشان را همانگونه زخمی بردند . گفتند : فرمانده سپاه شما را کار دارد وقتی آنجا رفته بودند ( خود شهید می گفت ) فرمانده سپاه گفته بود شما تا خانه ات را تکمیل نکنی اصلاً حق نداری به جبهه بروی . همسرت آیا به تو چیزی نمی گوید . گفته بودند زنم اصلاً هیچ چیز نمی گوید گفته بودند خانه ات را تکمیل کن و برنامة زندگیت را جور کن بعداً اگر می خواهی به جبهه برو ، اکنون خانة شما خیلی نا مرتب است . خلاصه ... حتی پول هم در اختیارش گذاشته بودند که این اتاقها را خراب کند و دوباره بسازد . بعد آمدند و گفتند : زن از سپاه می آیند ، بگو ما اصلاً خانة خوب نمی خواهیم ، می خواهند به من پول بدهند که خانه ام را مدل حالا بسازم و ... اگر آمدند بگو نه ، ما به همین وضع قانع هستیم ، این خانه را خودم خریدم ، دوست دارم همینطور باشد . وقتی از سپاه آمدند که پول بدهند ، پول را قبول نکردند و گفتند : مال بیت المال هست . اصلاً درست نیست که بچه هایم در رفاه باشند ، اشکال ندارد بچه هایم همینطور زندگی می کنند . ایشان کم کم که بهتر شد ، مقداری از اتاقها را خراب کردند و دو تا اتاق درست کردند . دور حیاط گلی بود هر زمانیکه باران می آمد ، دیوار خراب می شد . دیگر ایشان پایشان خوب شد، رفتند به جبهه و گفتند : این دفعه که برگردم ، 20 روز مرخصی می گیرم و دور حیات را خراب می کنم و همه اش را آجر می ریزم و درست می کنم و دوباره می روم ، همیشه ما یک طرف از دیوارمان خراب بود . بچه ها هم کوچک بودند ایشان رفتند ، بعد از دو ماه برگشتند . وقتی آمدند گفتند : 20 روز مرخصی گرفتم که دور حیاط را خراب کنم و دیوارها را بالا ببرم ، چون که هر موقع باران می آید شما ناراحت هستید . آجر ریختند که کارشان را شروع کنند ، بعد از دو روز زنگ زدند که بیایید جبهه ، آمدند و گفتند من می خواهم بروم جبهه حیاط را هم درش را خراب کرده بودند ، اتاقها وسط کوچه مانده بود . من ناراحت شدم و گفتم نگاه کن . الان شما ما را با چند تا بچة کوچک می گذارید و می روید . قبلاً حیاط حداقل یک دیوار نصف نیمه ای که داشت حالا چه دارد گفتند : ناراحت نباش . من به تو قول می دهم که حتی یک پرنده یا یک گربه روی بامتان نیاید . اصلاً ناراحت نباشید ، گفتم : یعنی همینطور درست است که ما توی خانه باشیم و دیوار حیاط خراب باشد ؟ اگر کسی توی خانه بیاید چی ؟ دیدند من خیلی حرف میزنم و ناراحت هستم . گفتند : نگاه کن من از همان اول جوانی ام که در روستا بوده ام ، هیچ وقت نه روی بام کسی رفته ام و نه از دیوار کسی بالا رفته ام و نه به زن و دختر کسی نگاه کرده ام . الان هم اطمینان دارم اگر شما هر طوری خواسته باشید بیرون بروید ، قول می دهم کسی به شما نگاه نمی کند . من خاطرم جمع است هیچ ناراحت نباشید . از همان روزی که ایشان این حرف را زدند و رفتند و برگشتند ، خانة ما همین طور خراب بود ، حیاطمان دیوار نداشت هر که می آمد می دید که ما چگونه زندگی می کنیم ، ایشان رفتند به جبهه نمی دانم چه شده بود بعد که آمدند گفتند آیا موردی پیش آمد ؟ گفتم : نه حالا چقدر ایشان در جبهه بودند یا نبودند ، بچه ها کوچک بودند و همه خرده ریزه بودند . ما در همین خانه با خیال راحت زندگی می کردیم بقول خودش _ خدا رحمتش کند _ روی باممان هم کسی نیامد به همان حرفش اطمینان پیدا کردم . هر زمان هم که ایشان می رفتند ، زخمی می شدند ، من خودم رودتر خوابش را می دیدم ، وقتی می آمدند صحبت می کردم می گفتند :بله این برنامه اش همینطور بوده است عملیات والفجر ، یا زهرا ، یا ابوالفضل و حمزه ایشان زخمی می شدند . در عملیات فتح المبین بود نمی دانم برای آزاد سازی خرمشهر بود یا کدام عملیات بود نمی دانم ، بچه ها صحبت می کردند همینطور که خمپاره می آید گرد و خاک آنچنان بلند می شود که ایشان فقط دستهایشان معلوم می شده که بچه ها ایشان را از زیر خاک بیرون کشیدند ، همانجا یک تیری به گلویشان خورده بود که بعد یکی از رزمنده ها را صدا می کنند و می گویند : بیا با همین خون گلوی من بنویس «درود برخمینی » بچه ها می گفتند : رفتیم و از همین خون گلوی شهید برونسی نوشتیم « درود بر خمینی » دیگر چند وقت بیمارستان بودند . بعد تیر از گلویشان بیرون آوردند که آقای خامنه ای به خاطر همان یک جایزه ای به ایشان دادند

    بودنت حتی زمستانی ترین روزم را

    بهار وار عاشقانه میکند

    من نه بارانم

    نه باد

    نه عاشق زمستان نه تابستان

    من هوایی را دوست دارم که

    متبرک باشد به نفسهایت ...

    یابن الحسن !!!

    اللهم عجل الولیک الفرج . .

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">