شما هم نامه‌ای برای مدافعان حرم بنویسید :: حرف دل

حرف دل

اللهم عجل لولیک الفرج و العافیه و النصر
حرف دل

اسلام تمامش سیاست است ، اسلام این نیست . والله اسلام تمامش سیاست است . اسلام را بد معرفی کرده اند . سیاست مدن از اسلام سرچشمه می گیرد . من از آن آخوندها نیستم که در اینجا بنشینم وتسبیح دست بگیرم ؛ من پاپ نیستم که فقط روزهای یکشنبه مراسمی انجام دهم و بقیه اوقات برای خودم سلطانی باشم و به امور دیگر کاری نداشته باشم.
...
«پشتیبان ولایت فقیه باشید تا به مملکت شما آسیب نرسد»
"امام خمینی (ره)"

آخرین نظرات
  • ۱۶ تیر ۹۶، ۲۲:۵۶ - تنها ...
    تشکر
سازمان بسیج رسانه در راستای تقویت روحیه مدافعان حریم اهل بیت عصمت و طهارت و همچنین ایجاد مسیری برای بروز احساسات ناب و تجلیل مردم ایران اسلامی از مجاهدین دیار کربلا تا شام، طرح نامه‌ای برای عباس‌های زینب کبری (س) را اجرا می‌کند.

 بر اساس اعلام این سازمان،علاقه‌مندان از جمله کودکان می‌توانند دلنوشته، تقدیر، شعر،نقاشی، نثر، خطاطی و یا هر متنی را در برگه‌هایی که تصویر آن در متن خبر قابل مشاهده است نوشته و به یکی از مراکز پستی تحویل داده و یا در صندوق پست بیاندازید. هزینه پست پرداخته شده است.


این نامه‌ها علاوه بر ارسال به مناطق جنگی، در نمایشگاهی با همین نام به نمایش عمومی گذاشته خواهد شد.
تمامی آثار ارسالی پس از بررسی در دبیرخانه این طرح،با نظر داوران مطرح انتخاب و به اثر برگزیده در هر بخش جوایزی تعلق خواهد گرفت.
  • حرف دل !...

نظرات (۴)

با سلام
آدرس و تلفن نمیخوان از روی دستخط جایزه میدن؟
پاسخ:
سلام
نمیدونم
از من جدا شد و گفت کار خدا ست
مانده ام مگر خدای او خدای من نبود...؟

خوش تیپ...

گفتم:
"امین دست بردار عزیز دلم...
من نمیتونم...
باور کن نمیتونم...
دوریتو تحمل کنم...
حرف دانشگاهو پیش کشید...
گفتم:
"امینم…
من بدون تو نمیتونم...
اگه هم درس میخونم به خاطر توئه...
خندید و گفت:
"بگو به خاطر خدا درس میخونم..."
گفتم:
"به خاطر خداست ولی...
ذوق و شوق زندگیم فقط تویی...
وقتایی که از خونه میرفتم بیرون...
فقط لباس واسش میخریدم...
عادت کرده بود به این کارم و میگفت:
"باز برام چی خریدی...؟
میگفتم:"ببین اندازته...؟
میگفت:
"مطمئنم مثه همیشه کاملاً‌ اندازه خریدی...
مدتی که نبود…
کلی لباس واسش خریده بودم...
وقتی اومد...
با حال غصه بهش گفتم...
"اینا رو بپوش ببین اندازته...؟
واقعا دلم میخواست بمونه و دیگه نره...
تک تک لباسا رو ‌پوشید...
گفتم:"چقدر بهت میاد...
کلی خندید و گفت:"زهرا…
از اونجایی که من خوش‌تیپم...!
حتی گونی‌ هم بپوشم بهم میاد..."
گفتم:"شکی درش نیست..."

آن چیز که عیان است....
 چه حاجت به بیان است...

میخندیدم اما...
ذره‌ای از غصه‌هام کم نمیشد...
وسط خنده‌هام بی‌هوا گریه میکردم...
گفت:"چرا گریه میکنی...؟"
چرایی اشکام مشخص بود...
لباساشو که جمع کرد گفتم:
"امین…
اینارم با خودت ببر..."
گفت:"اینا حیفن...
بذا وقتی برگشتم اینجا میپوشمشون..."
خیلیاشو حتی یه بارم نپوشید...
لباساشو جمع کردم و...
همین‌ طور اشک میریختم...
خیلی سرد باهاش خداحافظی کردم...
باید آخرین تلاشامو میکردم...
گفتم:
"امین...
بهم رحم کن...
نرو...
امین...
تو همه زندگی منی...
ببین با چه ذوق و شوقی واست لباس خریدم...
گفت:"میرم و برمیگردم..."
فقط یه روز کنارم بود...

(همسر شهید،امین کریمی)
سلام. وقتی نوشتن به دلیل مسائل ایمنی ادرس ننویسین اونوقت به کی میخوان جایزه بدن؟
پاسخ:
سلام

سلام

همه می تونند شرکت کنند.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">